من تو . درخت بارون
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست 
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟
گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان.
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.
از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها عددي هست که پایان ندارد........
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنند و گنجشکها جدی جدی میمیرندآدمها شوخی شوخی خم میزنند و قلب ها جدی جدی میشکنند و تو شوخی شوخی لبخند میزنی و من جدی جدی عاشق میشوم
بگو ندیدمش
اگه گوشات پرسید
بگو نشنیدمش
اگه دستت لرزید
بگو مال سرماست
اما اگه دلت لرزید به خودت دروغ نگو
دوستش داری
از آب نرم تر چه دلی دیدهای به راه؟
مهری اگر در او نفروزد به نیم روز
می افسرد (یخ می زند)
در سنگ می گریزد
قندیل می شود:
بی مهر.سنگ وآب و دل آدمی یکی است.
(۲)
این نکته را
وقتی که غنچه بودم
فهمیدم:
تا لب به خنده وا نکنی
گل نمی شوی.
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت؟
از ریشه ی جهنم
وآدم
از عدم
وسعی
از ریشه های یاس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف که بخوانی
نان است
خیلی وقت که دلت دیگه واسم تنگ نمیشه
گل ابریشم من گل که دلش سنگ نمیشه
خیلی وقت که یه پیغامی نداری واسه من
آخ چقدر قشنگه از عشق تو دیونه شدن
تا میای تموم میشه هر چی غمه
روز دیدار تو روز عشقم
باشد که نباشیم. بدانند که بودیم
گفته بودم که تو گر بوسه دهی توبه کنم
ودگر بار از این گونه خطاها نکنم
چون لبت بر خاست از لب من
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ. تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه. چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد. آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم. آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من. این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای بودی. آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
بیدار باش
من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت میکارم تا بدانی ای خوبم
دوستت دارم
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای تو باغم میکنه
میون جنگلا طاقم میکنه
تو بزرگی مث شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث شب
خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو
تازه وقتی بره مهتاب و
هنوز
شب تنها
باید
راه دوری رو برم تا دم دروازه روز
مث شب گود و بزرگی
مث شب
تازه روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح
تو عزیزی تو عزیزی تو عزیزی
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر اتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم